هزار بار داستان رفتنت را مرور کردم
و هنوز نمی دانم چگونه قدم زنان به نیمکت سرد ایستگاه اتوبوس رسیدینمی دانم چه زمانی از طلوع آفتاب را دیگر ندیدیو نمیدانم بر ذهنت چه گذشت و بر قلبت
و امروز دوباره مرور کردم…..
Posted in Uncategorized on ژانویه 23, 2007 | 4 نظرات »
هزار بار داستان رفتنت را مرور کردم
و هنوز نمی دانم چگونه قدم زنان به نیمکت سرد ایستگاه اتوبوس رسیدینمی دانم چه زمانی از طلوع آفتاب را دیگر ندیدیو نمیدانم بر ذهنت چه گذشت و بر قلبت
و امروز دوباره مرور کردم…..
Posted in Uncategorized on ژانویه 20, 2007 | 2 نظرات »
هميشه توي يه ارتفاعي از جَو، هيچ ابري وجود نداره
اگه يه روز آسمون دلت ابري شد
مطمئن باش كه باندازه ي كافي، اوج نگرفتي
Posted in Uncategorized on ژانویه 1, 2007 | 9 نظرات »
مي دونم كه بعدها شايد خيلي وقتا حس كني كه حقت رو ناديده ميگيرن مي دونم كه بعدها شايد خيلي لحظه ها باشه كه چيزاي زيادي رو توي دلت داشته باشي و به كسي نتوني بگي اما بازم خوشحالم خوشحالم كه از جنس هم هستيممي دوني … اصلا آغاز خلقت با من و [...]