“اما گریه نکردم ، چون به عنوان یک مسلمان معتقد بودم ، اشکها روح را به سمت
زمین می کشاند و از آزاد شدن آن ممانعت میکند.”
(پینکی بی نظیر بوتو بر سر مزار پدرش علی ذوالفقار بوتو)
ولی من آنقدر گریه کردم که پدرم رو بازم ببینم…….
Archive for ژانویه, 2008
پدر
Posted in Uncategorized on ژانویه 21, 2008 | 4 نظرات »
2008
Posted in Uncategorized on ژانویه 1, 2008 | 10 نظرات »
فکر میکنی توی یک دقیقه خاموشی چه دعایی و آرزویی میشه کرد ، در حالیکه بعد از 60 ثانیه و شمارش معکوس منتظری همه جا نورانی بشه و ببینی بابانوئل تو جورابت چی گذاشته!