آشنا شدم
دوست شدم
محبت کردم
روحم تراشیده شد
و اکنون
با خودم غریبه ام
و تو
حتی تراشه های روحم را در آیینه آب نمیبینی
ارسال شده در Uncategorized | 3 Comments »
ای کاش فرشته هایی که رو شونه هامون هستن
هر وقت بال میزدند، شانه های ما رو هم میگرفتند وپرواز میکردیم
( از بس سیندرلا 1و2و3و4 رو دیدم ، رویا مینویسم)
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
اگر همه آدم ها مثل پینوکیوی ، تو قصه ها بودن
-شاید از ترس بزرگ شدن دماغشون دروغ نمیگفتن
-دیگه نیازی به دستگاه پیشرفته دروغ سنج همراه با خطا نبود
-دیگه همه چیز روشن و واضح میشد :سیاست ، زندگی ، روابط اجتماعی ، دوستی ها ، روابط اقتصادی ، …
شاید هم
-اگر ما ییم ، دستگاهی اختراع میکردیم یا پمادی واز این قبیل که بالاخره دروغ رو بگیم
امان از ما
ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »
-پنی سیلین؟
-نه!
-آنتی بیوتیک؟
-نه!
-غیر ازاین دو دارو ، برای گلو درد چیز دیگری نداریم، تجویز کنیم.
-برای بغض گلو، برای بغض گلوم، آقای دکتر دارو تجویز کنید ، لطفا!
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
وقتی از خونه میزنی بیرون که دخترت رو برسونی و بری سر کار فکر می کنی که چطوری پنج نفر رو تو ذهنت جا بدی، دو تا رو یک طرف ودو تا دیگه طرف دیگه ، نفر پنجم رو کجا بزاری؟ …دخترت ازت میپرسه “مامان من چرا میرم مهد کودک؟” بعد همینطور که به دخترت جواب میدی ، یادت میاد که بعد از ظهر وقت دکتر دخترت هست و چه ساعتی از اداره بیای که به موقع برسی به دکتر، یکدفعه یادت میاد که جمعه تولد همسرت هست و کارت پولت رو یادت رفته بیاری … یادت میاد که مادرت بیمارستان هست وباید بعد از ظهر بری پیشش و آخر هفته هم باید با اون باشی……
از تاکسی پیاده میشی و آزمایشگاه رو اون طرف خیابان می بینی و یادت میاد که خودت باید آزمایش بدی ، وقتی میری تو اداره یادت میا د که قرص هات رو که صبح باید میخوردی ، نخوردی و تو خونه جا گذاشتی….
میشینی رو صندلی و سرت گیج میره در حالیکه نفر پنجم هم یادت رفته چکار کنی…
ارسال شده در Uncategorized | 6 Comments »
درونم را تکان میدهی
وقتی پرش قدمهایت
ثانیه ای از چشمانم می گذرد
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
دارم می میرم از ترس و اضطراب ،
نمیدونم از تو یا خودم
از خودم که هستم یا نیستم
از تو که می آیی یا نه
اما،
اومدی مثل یک جوجه
منم بودم مثل یک کوِه از جا کنده شده ،
حالا هم همان ثانیه و لحظه میترسم
از تو که هی جوانه میزنی
از خودم که جوانه هام خشک میشن
ارسال شده در Uncategorized | 5 Comments »
رزآبی، به نام رز صلح
ذوالفقار علی بوتو
اما نه،
رز سفید ،به نام رز صلح

ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »

باید سریعتر از زمان رد پای به جا مانده ات را دنبال کنم، تا با اولین موج محو نگردد.
ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »
بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخرم!
می خواهم زیریک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بوده، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و…
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران ، وبه …
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم.
برگرفته از مجموعه ماوراء
ارسال شده در Uncategorized | 4 Comments »
“اما گریه نکردم ، چون به عنوان یک مسلمان معتقد بودم ، اشکها روح را به سمت
زمین می کشاند و از آزاد شدن آن ممانعت میکند.”
(پینکی بی نظیر بوتو بر سر مزار پدرش علی ذوالفقار بوتو)
ولی من آنقدر گریه کردم که پدرم رو بازم ببینم…….
ارسال شده در Uncategorized | 4 Comments »

فکر میکنی توی یک دقیقه خاموشی چه دعایی و آرزویی میشه کرد ، در حالیکه بعد از 60 ثانیه و شمارش معکوس منتظری همه جا نورانی بشه و ببینی بابانوئل تو جورابت چی گذاشته!
ارسال شده در Uncategorized | 10 Comments »

هر سال که میگذرد نقشمان بر روزگار پررنگ تر و آرزوهایمان به بزرگی دریا نزدیک تر می شود

ارسال شده در Uncategorized | 11 Comments »
بعضی ها با گوش فکر میکنند
بعضی ها با چشم هایشان فکر میکنند
یک عده هم اصلا فکر نمیکنند ، فقط زبانشان را باز میکنند
آنوقت اون بالا یکی صدا میزنه آهای پس مغز چکاره است؟؟
ارسال شده در Uncategorized | 4 Comments »
هميشه فکر میکنم که توی یه دنیای شیشه ای زندگی میکنم
که با پرتاب اولین سنگ به سمتِ بقیه ،
اولین چیزی که میشکنه ، دنیای خودمه …..
ارسال شده در Uncategorized | 11 Comments »
ارسال شده در Uncategorized | 8 Comments »
ارسال شده در Uncategorized | 14 Comments »
ارسال شده در Uncategorized | 3 Comments »
ارسال شده در Uncategorized | 4 Comments »





